الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني

314

شرح كفاية الأصول

اشكال دوم ( و فيه : انّ الظاهر منها . . . ) مصنّف در مقام اشكال بر استدلال به آيه مذكور مىگويد : آيه ( به قرينه « ان كنتم لا تعلمون » ) ظهور دارد در اينكه وجوب سؤال به خاطر تحصيل علم است . نه اينكه سؤال كردن واجب باشد تا تعبّد به جواب ، واجب شود . و به بيان ديگر : سؤال از اهل ذكر ، به خاطر اين واجب نشده كه ما متعبّد به جواب شويم و جواب را از باب حجّيت خبر واحد ، تعبّدا بپذيريم ، بلكه در آيه ، امر به سؤال شده تا از مجراى سؤال و پاسخى كه دريافت مىشود ، علم به واقع حاصل شود و شخص از جهالت خارج شود ، و لذا آيه ، دليل بر حجّيت علم مىشود نه خبر واحد . پس برفرض كه آيه ، فروع دين را نيز شامل شود ، ارتباطى به حجّيت خبر واحد ندارد ، بلكه وجوب سؤال به خاطر اين است كه شخص جاهل ، عالم شده و برطبق علمش ، عمل كند . اشكال سوّم ( و قد أورد عليها . . . ) مصنّف بعد از آنكه اشكال قبلى را پذيرفت ، اشكال ديگرى را كه بر استدلال به آيه شده مطرح و سپس آن را ردّ مىكند . « 1 » اشكال اين است كه : آيه ، ما را به سؤال از اهل ذكر ، امر كرده است و مقصود از اهل ذكر ، همان اهل علم مىباشد نه اهل روايت . به بيان ديگر : آيه نمىگويد از محدّث و راوى و حديث‌خوان ، سؤال كرده و هرچه جواب داد ، آن را اخذ كنيد ، بلكه آيه مىگويد از اهل علم و حديث‌دان سؤال و برطبق جواب او ، عمل كنيد . بنابراين به راوى از آن جهت كه فقط روايت مىكند ، اهل روايت گفته مىشود نه اهل ذكر ، و لذا مقصود از اهل ذكر ، اهل علم و درايه يا همان مجتهدين و فقهاء مىباشد . « 2 »

--> ( 1 ) . مرحوم شيخ نيز در رسائل ، اين اشكال را مطرح كرده و از آن جواب داده است . ( 2 ) . اهل ذكر و علم به كسى مىگويند كه فرزند علم باشد . چنان‌كه گفته مىشود فلانى اهل قم است ، يعنى فرزند آن آب و خاك بوده و از آنجا تغذيه نموده و رشد و نمو كرده است . وقتى مىگويند فلانى اهل علم است ، يعنى وطن او ، علم است و از ديار علم ، تغذيه نموده است . و لذا به كسى اهل علم مىگويند كه واقعا عالم و صاحب‌نظر باشد .